با يه چار ليتري بنزين اومد تو
يه ساندويچ جيگر بده
چار ليتري رو گذاشت كنار در و نشست.
بيرون رو نگاه ميكرد .
:اين مبل فروشه رو ميشناسي بغل ايستگاه كارگاه داره؟
:بعضي وقتا مياد اينجا ولي اسمش نمي دونم چيه.
: امروز هم اومد؟
: اره نيم ساعت پيش دوتا هم ساندويچ گرفت وبرد.
: يه خانم باهاش نبود؟
: نه.
: پس منيژه رو گذاشته توي كارگه.
: جان؟
: ميگم امشب شلوغ بازاره.
: اره چارشنبه سوري شلوغ ميشه همه جا.
_اخر شب وجب به وجب خيابون اتيش روشن بود همه جور صدايي مي يو مد مغازه رو بستم رفتم طرف ايستگاه.
_ ايستگاه خيلي شتوغ بود. اژير ماشيناي اتش نشاني و كلانتري قطع نميشد دود از كارگاه مبل فروشي بيرون ميو مد.
_ بايد پياده ميرفتم.
.
.
_ دوتا نعش كش مونده بودن پشتن ترافيك.
March 23، 2008
خبركش
March 9، 2008
پدري
-هزار تو من گذاشت روي پيشخون وگفت:اقا اين پسر من صبحونه نخورده يه هاتداگ بهش بده كه تاشب سير باشه من برم يه چيزي بخرم بيام.
پسر بچه نشست و پدر رفت.
-مشغو ل شدم.
چند دقيقه نشد پدر برگشت.
:اقا درست شد؟
: دو سه دقيقه ديگه اماده ميشه.
: هزار تومن كم اوردم براي خريدم.
رفت بيرون.
- چند متر اونطرفتركنار تير چراغ برق مواد فروش محله منتظرش بود.پولاش رو در اورد داد به مواد فروش وبا دست مغازه رو نشون داد يه چيزي ازش گرفت وفوري گذاشت توي جيبش .برگشت
: اقا درست شد؟
: اره.
: دستت درد نكنه
گرفت و رفت ساندويچ رو داد به مواد فروش واومد پيش پسرشو گفت : پاشو بريم.
February 28، 2008
خر شانسی
11:30
اقا حساب ما چقدر شد .؟
سه و پونصد .
یکی شون کچل بود اون یکی دست کرد توی جیبش تاپول در بیاره دستش رو که دراورد یه چیزی از بین انگشتا و پولاش افتاد روی زمین اونو ورداشت داد به دوست کچلش وگفت اینو بذار توی جیبت حسابی برات شانس میاره عمرا اگه گیر بیفتی .
کچله پرسید چی هست .؟
کس کفتر. چند سال باهامه انگار پلیس منو نمی بینه هر وقت هم دیده از دستشون فرار کردم.
کچله اونو گرفت و گذاشت تو جیبش .
پول دادن رفتن .
12:15
بچه مدرسه ایها ریختند تو مغازه همشون فلافل خور بودند مشغول ساندویچ درست کردن شدم
.صداشونو می شنیدم .
: دیدی ما مورا چطوری گرفتنشون .
نه بابا اون یکی فرار کرد مگه ندیدی .
کچله گیر افتاد بد بخت .
سر کفتر گرفته بودنش.
نه بابا اون یکی یه کفتر مریض فروخته بود به کچله که بعد مرده بود برا همین کچله می زدش
دیدی؟اخرش پلیسه کچله رو گرفت تا اون یکی تونست فرار کنه .
اره اون کچله هی می گفت این چی بود مهره ی خره خر مهره است ؟.
چی می گی ؟ یارو که داشت فرارمی کرد گفت تاریخ اونی که دادم بهت گذشته من یکی تازه برای خودم خریدم. من نفهمیدم مگه کفترم تاریخ داره؟
حتما سر چک بوده .
بدبخت کچله چقدر بد شانس بود .
اون یکیم خوب فرار کردا.
February 22، 2008
خجالت
یه دقیقه باید کر کره رو می کشیدم پایین میرفتم تا مسجد داد مثانه دراومده بود اومدم تا دم در .
پسر بچه افغانی فال فروش با دوستاش اومدن تو :عمو ساندویچ بده .
نشستند .
باید میرفتم زودتر.
پسر بچه ی افغانی زیر لب فحش می داد .
گفتم: به دوستات فحش نده .
گفت: با اینا نیستم با علی اقام .
برای چی ؟
گفتم فال بخر نخرید میخواستم بیام بیرون دستم خورد به قیچیش افتاد زمین اومد چند تا سیلی
محکم بهم زد .
کدوم علی اقا رو می گی تو .
علی اقا پارچه فروشه هست توی خیابون اونوری .
نمیشنا ختمش .
سانویچارو دادم .گفتم بچه هاشما همین جا باشین دست به چیزی نزنین من الان برمیگردم .
پسر بچه نگام کرد وگفت :عمو می ری علی اقا رو بزنی .
گفتم : ..................................
February 20، 2008
مادر عزیزمان
ماشین جلوی مغازه نگه داشت.سه تا زن عقب نشسته بودند راننده ویه پیر زن جلو .
راننده وزنها پیاده شدند رفتند داخل ساختمان روبرو .
بعد از چند دقیقه با محضر دار برگشتند پیش پیرزن .
محضر دار دفتر بزرگش وجلوی پیر زن باز کرد چند جا رو نشون پیر زن داد وپیرزن دفترو انگشت زد .
بچه های پیر زن اونو بوسیدن رفتن دنبال محضر دار . پیر زن به زحمت از ماشین پیاده شد واومد
توی مغازه وگفت :پسرم یه لیوان اب به من می دی ؟
لیوانو از دستم گرفت ونشست.
گفت از پله ها نمی تونم برم بالا خونمو به اسم بچه هام کردم تا یه خونه ی بی پله برام بخرن .
چند دقیقه بعد بچه هاش برگشتن .یکی از زنها جلو نشست دو تا عقب .
مرد در مغازه رو تا نصفه باز کرد وگفت :مامان ما عجله داریم تو اژانس بگیرو برو.
عجله ای
یه ساندویچ بده عجله دارم
ساندویچ چی بدم؟
نمی دونم فقط زود
همبرگر بدم؟
فرقی نداره یه ساندویچ بده
چندی باشه؟
پولش اصلا مهم نیست زودتر بهتر
ژامبون بدم؟
نمیدونم یه چیزی بده دیگه عجله دارم
هاتداگ می خوری؟
چنده؟
هزار
ارزونتر هم داری؟
کوکتل ۸۰۰
ارزونتر چی داری؟
جگر ۷۰۰
المانی چنده؟
۶۰۰
فلافل چی چنده؟
۴۰۰
اره اره همین خوبه بده
چند دقیقه باید صبر کنی
اشکال نداره
February 19، 2008
...
وایستاده بود جلوی مغازه لباسفروشی وبوق می زد
سوت زدم ودست تکون دادم تا متوجه شد و اومد جلو مغازه
:فکر کردم اون دختره ماشین خواسته
عجب چیزیه بااون لمبرا وسک وسینه هاش
:سوت زدی یهوئی خوابید
February 17، 2008
...
ساندويچ چنده؟
چارصد تومن
دو تا دختر بودن هشت ساله ويازده ساله شايد .
ارزوئنتر نمي دي؟
نه
چقدر پول دارين ؟
چيزي نگفتن
چند تا مي خواين ؟
دو تا
چقدر پول دارين؟ چند مرتبه ي ديگه پرسيدم تا بالا خره دختر كوچيكه گفت هيچي .
ساندويچ ندارم .
ـ ـرفتند.
ـ
ـ
ـ
حالا نشستم توي خودم تا از سوراخم بيرون بيام وقت ريدن.
February 16، 2008
جيب خالي
حيدر وعلي برادرند.
حيدر چند روز پيش پنجاه هزار تومن پيش من گذاشته به امانت
حيدر وعلي بيرون مغازه بودند علي دستش رو توي جيب شلوارش كرد بيرون اورد و به حيدر نشون داد
حيدر و علي با هم اومدن مغازه
حيدر گفت پونصد تومن به من بده حوصله ندارم برم تا خونه براي انقدر پول پونصدي نداشتم از پولي كه پيش من امانت گذاشته بود يه دو هزار تومني بهش دادم
حيدر رفت.
علي پرسيد چقدر بهت بدهكارم بابت ساندويچاي كه خوردم.
گفتم :سه هزار تومن
علي اطراف را سرك كشيد دست برد توي جيب كتش واز بسته ي پونصد تومني ش تا داد به من وگفت
حيدر نفهمه گفتم بهش پول ندارم.
گفتم باشه.
علي رفت.
حيدر برگشت هزارو پونصد تومن داد به من بذارم پيش اما نتيش وگفت تو رو خدا علي نفهمه
جيبش خاليه توقع داره . گفتم باشه