۲۰ فوریهٔ ۲۰۰۸

مادر عزیزمان


ماشین جلوی مغازه نگه داشت.سه تا زن عقب نشسته بودند راننده ویه پیر زن جلو .
راننده وزنها پیاده شدند رفتند داخل ساختمان روبرو .
بعد از چند دقیقه با محضر دار برگشتند پیش پیرزن .
محضر دار دفتر بزرگش وجلوی پیر زن باز کرد چند جا رو نشون پیر زن داد وپیرزن دفترو انگشت زد .
بچه های پیر زن اونو بوسیدن رفتن دنبال محضر دار . پیر زن به زحمت از ماشین پیاده شد واومد
توی مغازه وگفت :پسرم یه لیوان اب به من می دی ؟
لیوانو از دستم گرفت ونشست.
گفت از پله ها نمی تونم برم بالا خونمو به اسم بچه هام کردم تا یه خونه ی بی پله برام بخرن .
چند دقیقه بعد بچه هاش برگشتن .یکی از زنها جلو نشست دو تا عقب .
مرد در مغازه رو تا نصفه باز کرد وگفت :مامان ما عجله داریم تو اژانس بگیرو برو.

1 نظرات:

راوی گفت...

قابل پیش بینی بود !